تبليغاتX
کوچه باغ

کوچه باغ

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 21:39  توسط سعیدقنبری  | 

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 21:36  توسط سعیدقنبری  | 

....

با دو دست خالی از عشق

دیگه هیچ جا جای من نیست 

انگاری هیچ چیزی مرهم واسه این زخمای تن نیست

من فراموش شدم و تو هنوزم تو نفسامی

رفتی بی من ولی انگار هر جا میرم تو باهامی

هرجا میرم تو باهامی

...

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 17:4  توسط سعیدقنبری  | 

یا خدا

باز هم امشب هوا طوفانی است

 آسمان دیده ام بارانی است

می توانم قفل لب رابشکنم

این سکوت نیمه شب را بشکنم

می توانم باخودم خلوت کنم

در دلم آیینه را دعوت کنم

می توانم سر گذارم روی خاک

بادلی پرسوز،مست وسینه چاک،

هرچه می خواهم بگویم باخدا

یاخدا و یاخدا و یاخدا

یاخدابغضم گلوگیراست،آه

دست وپایم غرق زنجیراست، آه

بی کسی چون آتش آبم می کند

مثل دیواری خرابم می کند

دردمثل چنگ چنگم می زند

بی گناهم گرچه سنگم می زند

یاخدا فصل دورنگی کرده گل

کینه ی دلهای سنگی کرده گل

دل غریبی می کند،وایِ دلم 

سنگ افتاده ست برپای دلم

برلب یاران جزآهی سرد نیست

کوچه ها خلوت،یکی شبگرد نیست

یاخدا دنیای بی خویشی کجاست!؟

سرزمین عشق ودرویشی کجاست؟

من دلی دارم که پرپر می زند

بردر و دیوارها سر می زند

جای من این خانه ی تاریک نیست

می روم،هرچند ره نزدیک نیست

می روم تا راه را پیدا کنم

سرزمین آه را پیدا کنم

سرزمین آه جای دیگری ست

خانه ی عشق و خدای دیگری ست

آسمان،آنجا کبوتر پرور است

عاشقی را رنگ وبویی دیگر است

سینه ها همبازی آیینه اند

بی خبر ازکینه ی دیرینه اند

می روم آنجا شقایق می شوم

از قلندرهای عاشق می شوم

چشم آهویی شکارم می کند

مثل دریا بی قرارم می کند

پاک و ساده، مثل شبنم می شوم

با حریم عشق،محرم می شوم...

**

خوب شد، امشب هواطوفانی است

آسمان دیده ام بارانی است

می توانم سر گذارم روی خاک

بادلی پرسوز مست وسینه چاک

هرچه می خواهم بگویم با خدا

یاخدا و یاخدا و یاخدا...


+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 16:58  توسط سعیدقنبری  | 

سفارشی...

toloe har sepide ra ba name to aqaz mikonamva

ama bi to avareye magalhaye nedamat va

madfune qobare lahzehayam bi to na sedaye

ab ra mishenavam na sedaye obure paiiz ra bi

to che bi sade mishekanam 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 20:6  توسط سعیدقنبری  | 

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 16:11  توسط سعیدقنبری  | 

....

گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه یک نامردی اشکهاتو ببینه و به تو

 

بخنده...

 

گفتم اگر بارون نیومد چی؟...

 

گفتی اگر چشمهای قشنگ تو بباره  آسمان گریه اش می گیره...

 

گفتم یک خواهش دارم وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار...

 

گفتی به چشم...

 

حالا من امروز دارم گریه می کنم اما آسمون نمی باره...

 

تو هم اون دور دورا ایستادی و داری بهم می خندی....

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 15:53  توسط سعیدقنبری  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 19:22  توسط سعیدقنبری  | 

حالا کوچه باغ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 20:6  توسط سعیدقنبری  | 

به چه کسی باید دل داد ؟

به که بايد دل داد؟

به که بايد پيوست؟

و به چشمان که بايد خنديد؟

 به نسيم گذرا، به گل اطلسي و ياس سفيد، به کبوتر حرم يا به مهتاب خدا؟

به که بايد پيوست؟

 به عبور گل سرخ، يا به تکرار نگاه، يا صداي نفس چلچله ها، يا به يک برگ خزان ديده سرد؟

به که بايد دل داد؟

 به يکي مرد بزرگ، يا به يک کودک شيطان و شرور، يا به يک نغمه ي شاد؟

به که بايد پيوست؟

به يکي رود زلال، يا به يک رشته پيچيده کوه، يا به يک کوچ پر از عشق پرستوي قشنگ؟

به که بايد خنديد؟

 به نگاه تر يک پروانه، يا به يک شعله ي شمع........

                              به که بايد دل داد؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 19:22  توسط سعیدقنبری  |